تبلیغات
هرگز نگو هرگز
پنجشنبه 9 مهر 1388

قدر عافیت

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

یکی از خصوصیات آدمی اینه که هر چیزی رو که داره قدرش رو نمی دونه و هرچیزی رو که نداره در حسرتش می سوزه. سلامتی یکی از این چیزهاست که وقتی هست ارزشش پنهانه و وقتی نیست نبودنش عذابه.

این روزها منم در حسرت سلامتی هستم. نعمتی بزرگ که اگر نباشه و پادشاهی عالم رو هم داشته باشی زندگی هیچ ارزشی نداره.
قدر عافیت رو بدونید و به این جمله سعدی خوب توجه کنید که می فرماید: 

قدرعافیت کسی داند
که به مصیبتی گرفتار آید

خدای عالمیان همه بیماران رو شفا بده مخصوصا اون دسته از بیمارانی که دکترها دست رد توی سینه شون زدند.
التماس دعا
به امید فردایی سبز، سبز بیاندیشید.


دوشنبه 30 شهریور 1388

به یاد دود عود

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

با پیامک فرهاد متوجه شدم استاد پرویز مشکاتیان در سن 54 سالگی دار فانی را وداع گفتند و به نزد خدایی که سالها برایش خواندند و نواختند پرواز کردند.

از کارهای استاد من چند تا کار را دوست دارم "بیداد" و "دستان" و "دود عود" و "ماهور" از همه اینها آن قطعه 3 دقیقه سنتور نوازی در دود عود برایم مانند یک احساس تمام ناشدنی است که هر وقت گوش میدهم برایم یک احساس خوبی به ارمغان می آورد.

فرهاد گفت: روزگار همینه دیگه مرگ هم قسمتی از اون. و من گفتم: او که رفت ولی اثرات به یاد ماندنی اش همیشه یاد او را زنده نگاه خواهند داشت. من و تو چه دلیلی برای یاد کردنمان پس از مرگ به جا گذاشته ایم ؟!!!!!

به یادش آلبوم دود عود را کامل گوش کردم و اینجایش برایم معنایی دیگر گرفت:

در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل
وزآتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

خدای بی نیاز بیامرزدش.


دنبالک ها: خبر تابناک ،

یکشنبه 29 شهریور 1388

امروز چه روزیه ؟!

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

امروز صبح زود برای انجام نماز عید فطر از خواب برخاستم. بر طبق برنامه سالهای قبلی رفتیم "مسجد برخوردار" با کمال تعجب دیدیم مردم دارند جمع می کنند و می روند. اوضاع و احوال را جویا شدم؛ گفتند: آیت اله سیستانی فردا را عید اعلام کرده اند.

با یکی از دوستان تماس گرفتم که او چیزی در این مورد شنیده است. او گفت که امروز روز بیست و نهم رمضان است و او رمضان است. آمدم سایتهای اینترنتی را دیدم اکثر علما فردا را عید اعلام کرده بودند. از آقای نوری همدانی گرفته تا آقایان صانعی و منتظری. تلویزیون را روشن کردم دیدم که در حال  پخش تکبیر مخصوص عید فطر است و مردم آماده برای اقامه نماز عید فطر. ترکیب صف نماز عید فطر هم به جای خود قابل تامل بود. خطبه ها قابل تامل تر!!! بعد از 2 ماه از پخش دادگاه ها گذشته رهبر گفتند که پخش اسم افراد در خلال اعترافات قابل قبول نیست، من نمی دانم روی سخن ایشان چه کسانی بودند. رؤسای صدا و سیما و قوه قضائیه که همگی با حکم مستقیم خودشان منصوب می شوند.!!!!

کم کم بوی نامردی روسیه به آنهایی که دل به یاری ایشان خوش کرده بودند؛ می رسد. گویا سفره اوباما چرب تر از سفره الف.نون است. مردم معترض (می نویسم معترض، شما بخوانید اغتشاشگر) هم که روز جمعه شعارهایی بر ضد روسیه دادند و تکلیفشان را روشن کرده اند. حالا باید دید چگونه می توان نسخه وحدت را برای این جامعه شقه شده پیچید. الله اعلم.

نمی دانم امروز بیست و نهم رمضان است یا سی ام رمضان و یا اول شوال. این هم از مزایای زندگی در این جامعه است که برای هر چه بیشتر شاد بودن مردم، روز عید را کپی می گیرند و یک روز دیگر هم تمدیدش می کنند!!! در هر صورت با همه این اوضاع رمضان تمام شد. رمضانی که قرار بود ما را متحول کند و ما را به خدا بازگرداند. رمضانی که قرار بود در شب قدرش مقدرات ما نوشته شود (با این اوضاعی که برای روز عید بوجود آمد شاید شب قدرمان هم جابجا شده باشد) رمضانی که در آن فقط واجبات را انجام دادم و مستحباتش را گذاشتم برای بقیه دوستان. هر چند رمضان امسال متفاوت ترین رمضان زندگی ام بود ولی همین که توانستم برخی عادات را کنار بگذارم از خدای عالمیان ممنونم.


پی نوشت:دیشب با یکی از دوستانم صحبت از دلتنگیها و افسوسهایی که امروزه مردم ایران و از جمله خود من دارم صحبت کردم و او مرا تشویق کرد که بیشتر بنویسم. به مزایای نوشتن مطلعم و هرچند که قلم خوبی ندارم ولی قصد دارم رویکرد جدیدی را در نوشتن اتخاذ کنم. و این اولین مطلب هم بر اساس همان رویکرد است. میان روز نوشت های شخصی تا روز فهم های اجتماعی که همه اش بی طبقه است.

به یاری حق سبز بمانید به امید ایرانی سبز


جمعه 27 شهریور 1388

مطلب رمز دار : پیامک بی پیامک

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


جمعه 13 شهریور 1388

مطلب رمز دار : نعمتی به نام دشمن

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


دوشنبه 9 شهریور 1388

بدترین شغل در ایران چیست ؟

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

هر ساله توسط مراجع گوناگون سخت ترین شغل ها درجه بندی می شوند و به اطلاع عموم می رسد که در تازه ترین آنها شغل مددکاران اورژانس به عنوان سخت ترین شغل جهان شناخته شده است و قبل ترها هم شنیده بودم که شغل کارگری معدن و یا بازیگری سینما نیز جزو مشاغل سخت محسوب می شوند.

امروز من قصد دارم نه تنها سخت ترین شغل بلکه بدترین شغل در ایران را به شما معرفی کنم.


ادامه مطلب

شنبه 9 خرداد 1388

وقتی هوای یزد خیلی گرم می شود.

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

اصولا یزدیها می دانند که از نعمت دو فصل محرومند. اولی فصل بهار است و دومی فصل پاییز. به همین علت است که میان یزدیها معمول است که می گویند بلافاصله پس از اینکه بخاری را برداشتی، کولر را روشن کن. انصافا امسال هوای یزد دیرتر رو به گرمی نهاده است و این هم به برکت لطف حضرت دوست است که بعد از مدتها زمین تشنه یزد را به باران رحمتش سیراب کرد و اندکی از آن گرما کاست.

البته امروز در این گرماگرم که هوا بسی عرق ریزان بود کار راننده اتوبوسرانی یزد برایم جالب جلوه نمود. تجهیز کابین آقای راننده به یک کولر آبی سیار!!!. دیدم که بیخود نیست که میگویند در محدودیت خلاقیت خود مینمایاند. همانجا از آن عکسی گرفتم تا باشد که این خلاقیت ماندگار باشد و نگویند که ما نمیتوانیم. چه کسی می گوید ما نمی توانیم؟! خانه اش ویران باد.

کولر دست ساز اتوبوسران یزدی


سه شنبه 29 اردیبهشت 1388

ایزو چه می گوید؟

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

امروز در اداره استاندارد یزد یک تابلو نظرم را جلب کرد. شاید برای شما هم جالب باشد.



پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388

چرا وبلاگ من مرتب به روز نمی شود؟!

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

وقتی سال هشتاد و هشت شروع به آغاز کزد. من در ذهنم امسال را سالی پر حضور در عرصه مجازی برآورد کردم. با توجه به جستجوی حداقل نیم ساعت در هر روز در دنیای مجازی از عناوین اکثر خبرها مطلعم و همین می تواند خمیر مایه خوبی باشد تا نظرات خود را راجع به آن موضوع خاص بنویسم ولی دلایلی هست تا نمیگذارد خیلی از مطالبی که در ذهنم نقش بسته در وبلاگم منتشر شود. بعضی از مطالب هیچگاه در ذهنم به جمع بندی نمی رسند تا قلم به دست بگیرم و آنها را چک نویس کنم تا بعد تایپش کنم اما در خیلی از موارد در ذهنم مطلب بسته می شود و حتی روی کاغذ هم میاید و برای ویرایش نهایی فرصتی نمی شود که آماده شود برای تایپ کردن از این دست مطالب می توان به «برای یک تکه کاغذ» مطلبی که پارسال به مناسبت دریافت کارت پایان خدمتم نوشته بودم و یا «آهنشهر شهر خاطراتم» مطلبی که به پاس خاطرات دوران کودکی ام نوشته ام و هنوز تایپ نشده، مطلب «میرحسین یا خاتمی» دقیقا همان شبی نوشته شد که خاتمی از دور انتخابات کنار کشید و نشد که منتشر شود.

در هر صورت دوست دارم امسالی که دقیقا چهل روزش گذشته سالی پر حضور در عرصه مجازی باشد. امید است این اتفاق رخ دهد.


یکشنبه 9 فروردین 1388

خیلی ممنونم آقای دایی

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

در یک روز از ایام نوروز در مقابل دیدگان بیش از صد هزار نفر تماشاگر ایرانی علاقمند به فوتبال، تیم ملی فوتبال ایران در مقابل رقیب دیرینه و تاریخی اش در ورزشگاه آزادی مغلوب شد. این باخت فقط شکست در یک مسابقه فوتبال نبود. شاید بردن این بازی از رفتن به جام جهانی هم ارزشمندتر بود. یعنی اگر ما این بازی را می بردیم و در نهایت به جام جهانی راه نمیافتیم؛ شاید اینقدر که امروز ناراحتیم؛ نارحت نبودیم.

بازی با عربستان از جهات زیادی برای ما اهمیت داشت ولی متاسفانه الان باید شاهد رقص عربی ها در مقابل میلیونها هوادار تیم ملی ایران باشیم و فقط افسوس و حسرت بخوریم.

آن روز که آقایان پنج نفر را معرفی کرده بودند تا به قید قرعه یکی را از کوزه درآورند. دستی از غیب برون آمد و آقای علی دایی که هنوز یکسال بیشتر سابقه مربیگری نداشت و به صرف اینکه ایشان تیم سایپا را قهرمان لیگ برتر کرده بود؛ به عنوان سرمربی تیم ملی انتخاب شد.

آقایان (منظورم آقای علی آبادی مرد شماره یک ورزش ایران است که تا قبل از این پست مشغول پل سازی و اتوبان سازی در شهرداری تهران بود) اذعان کردند که آقای دایی چون شخص سرشناسی است و در فیفا آشنا دارد!!! گزینه مناسبی است برای مربیگری. آقایان دیده بودند که یورگن کلینزمن، رودی فولر و یا فن باستن پس از مدت کوتاهی از خداحافظی از بازی در میدان به عنوان مربی به میدان بر میگردند ولی نمی دانستند که آنها چه مراحلی را طی کرده اند تا به اینجا رسیده اند. در هر صورت آقای دایی مربی تیم ملی شد و همه جور ناز و ادایی کرد و از جواب دادن به کوچکترین انتقاد هم فروگذار نمی کرد. همه چیز برایش مهیا شد و همه جوره حمایت شد تا امروز که در یک روز از ایام نوروز تیمش مقابل عربستان دو بر یک بازی را واگذار کرد.

از من اگر بپرسید این تیم نباید به جام جهانی برود. اگر اینبار هم به جام جهانی برود همه اشکالات سرپوشانده می شود و ما می رویم و بعد از سه بازی (که قطعا یکی از یکی بدتر است) بر میگردیم. پس چه لزومی دارد که با غرور هفتاد میلیون ایرانی بازی شود. تیمی که اینچنین مربی داشته باشد. تیمی که برنامه بازیهای تدارکاتی اش الله بختکی باشد بهتر از این نمی شود. بعید میدان به جام جهانی صعود کنیم و به همین خاطر به دلیل عدم راهیابی تیم ملی به جام جهانی به آقای دایی میگویم:خیلی ممنونم آقای دایی، خیلی ممنونم!!!


در انتها بد نیست این دو پست مرتبط را هم بخوانید:

1- سلام آقای علی دایی

2- انتقاد علی آبادی: چرا پاس می دهید؟! دریبل بزنید!!!



یکشنبه 4 اسفند 1387

مردی با اراده آهنین

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

امروز چهارم اسفند است . در چنین روزی و در سال 1281 مردی به دنیا آمد که به جرأت می توان او را تأثیر گذارترین فرد در زمینه علمی در سده اخیر قلمداد نمود.

امروز روز تولد دکتر محمود حسابی است. مردی که ما ایرانیان خیلی بدهکارش هستیم و آنچنان که باید و شاید او را برداشت ننمودیم.نه در دوران حیاتش و نه در دوران پس از حیات. این چند خطی که من مینویسم شاید ادای دین کوچکی به روح بزرگوار ایشان باشد.

دکترمحمود حسابی را هیچ جایی نمی توانی پیدا کنی. نه مستندی از زندگی او، نه فیلم و سریالی بر اساس زندگی او و نه حتی یک اتوبان یا پل بزرگی به نام او. یک باریکه راه برای شناختن دکتر محمود حسابی و عقاید و راه و رسم زندگی اش کتابی است که به همت تنها پسرش – مهندس ایرج حسابی- نوشته شده با نام «استاد عشق». این کتاب یکی از دوست داشتنی ترین کتابهای زندگی من است که علاقه عجیبی دارم که به دوستانم هدیه اش دهم. البته موزه دکتر حسابی هم می تواند جایی باشد برای شناختن هر چه بهتر دکتر. که البته آن هم مشکلات خودش را دارد (من که هنوز توفیقش نصیبم نشده)

دکتر محمود حسابی در نزد من یک ابر مرد به شمار می رود که با سختیهای زندگی به تنهایی جنگیده و هرگز تسلیم قهر زمان نشده است.و برای من به عنوان نمونه یک اراده آهنین قابل ستایش است. اگر چه دانشمندان هرگز در ایران آن طور که باید و شاید مورد توجه نبوده اند ولی اینها دلیل نمی شود که دکتر در دانشگاه پرینستون آمریکا در کرسی انیشتین درس بدهد و ککش هم نگزد که در ایران وضعیت تحصیل چگونه است. اینچنین است که آن موقعیت والا را کنار می گذارد و به عشق شنهای زیر بازاچه قوام الدوله به ایران بر می گیردد و مامور می شود تا نقشه راه بوشهر بندر عباس را تهیه کند. تصور کنید که فردی که در مقام استادی یکی از برترین دانشگاههای دنیا است موقعیتش را کنار می گذارد و به همراه چند تفنگچی و اسب و قاطر به مدت دو سال در دشت و صحرا برای تهیه نقشه راه و به عشق وطنش کار می کند. من نمی دانم این عشق دکتر حسابی به ایران چقدر بوده که حاضر شده این سختیها را تحمل کند ولی این را می دانم که ما هیچ جوابی به این عشق سرشار ندادیم. خیلی از اسمهایی که من و شما امروز می شنویم حاصل زحمات ایشان است. سازمان انرزی اتمی، سازمان هواشناسی، دانشگاه تهران، انجمن نجوم و و و.

من خیلی به شخصیت ایشان علاقمندم و امیدوارم مانند او باز هم در تاریخ معاصر ما تکرار شود. در مورد دکتر حسابی حرف برای گفتن زیاد است ولی ماجرای یادگیری زبان آلمانی ایشان که تا آخرین ساعات عمرشان ادامه داشت حلاوت خاصی دارد.

ایشان بعد از آموختن زبانهای فرانسه، انگلیسی، عربی، ایتالیایی، سانسکریت، یونانی، لاتین، پهلوی، اوستا، ترکی و روسی حدود 38 سال، بعد از سفری که با ایرج و انوشه به آلمان رفتند و برایشان مشکلاتی پیش آمد که نتوانستند اسم یک اسباب بازی را برای خانم فروشنده آلمانی زبان بگویند و برای آنها آن را بخرند، تصمیم گرفتند آلمانی را یاد بگیرند و قبل از خوابیدن نیم ساعت یا سه ربع و گاهی یک ساعت در تمام این 38 سال آلمانی می خواندند و بعد می خوابیدند. ایشان محال بود که در هر برنامه ای که با خودشان قرار آن را می گذاردند کوچکترین تغییری بدهند. این ماجرا ادامه داشت تا شب رحلت ایشان. شب 12 شهریور سال 71 شمسی-دانشگاه ژنو- خانم پرستار می آید تا شام دکتر را بدهد. می بیند ماسک اکسیزن به بینی دکتر و دو آنژیوکت به دستان چپ و راست متصل است. جالب اینجاست که دکتر طبق قرار قبلی خود در حال مطالعه یک کتاب آلمانی است. پرستار به دکتر اعتراض می کند که شما با این حال بد چرا دارید مطالعه می کنید؟ شما باید استراحت کنید. دکتر می گوید: چون آموختن آلمانی را در سن بالا شروع کرده ام، اگر هر شب تمرین نکنم از یادم می رود. آن شب پرستار به پسرش زنگ می زند تا از خانه به بیمارستان بیاید و از یکی از تاریخی ترین صحنه های زندگی یک دانشمند عکسی به یادگار بگیرد که مصداق عینی این حدیث از پیامبر اکرم (ص) است که ز گهواره تا گور دانش بجوی-

در هر صورت امروز روز تولد دکتر حسابی است. این روز را به روح ایشان، خانواده ایشان و تمامی دوستداران ایشان تبریک می گویم. امید دارم روزی بیاید تا قدر این گنجینه های علمی مان را بیش از پیش بدانیم. به امید آن روز.   


دکتر حسابی در بستر مرگ همچنان در کسب علم می کوشند.


سه شنبه 22 بهمن 1387

مصونیت یا محدودیت

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

حجاب برای من که یک جنس مذکر هستم معلوم نیست که محدودیت است یا مصونیت. ولی گاهی اوقات که در خیابان توجه می کنم حس میکنم این حجاب برای خیلی ها اجبار است تا یک امر خودخواسته. نمی دانم اگر الان پیغمبر در راس جامعه ما حکومت می کرد چه برنامه ای می ریخت که این حجاب از امری اجباری به امری خودخواسته تبدیل شود. البته من گمان می برم همانند خیلی از مسائل رایج در جامعه ما اینکه ظاهر قضیه درست باشد کفایت می کند و چه نیاز است که وقت بگذاریم و مسائل را ریشه ای حل بکنیم. البته چه خوب بود که به صورت آزمایشی این حجاب گزمه ای را حذف می کردیم تا بفهمیم چند درصد از جوانانی که در حکومت اسلامی متولد شده اند و به مدارس اسلامی رفته اند و همه لساناً مسلمان هستند و اصلا کاباره و کلوبهای رقص شبانه و هزار محل فساد و فحشا که پدران ما برای از بین بردنشان انقلاب کردند را ندیده اند با چه سر و وضعی در جامعه حاضر می شوند.


ولی یک چیز کاملا برایم واضح و روشن است و این هم آنست که همانطور که کشف حجاب به فرهنگ و بدنه فرهنگی یک مملکت ضربه زد؛ حجاب اجباری هم اگر بیشتر ضربه نزند کمتر نخواهد زد.


برچسب ها: جامعه ، فرهنگ ، ایران ،

یکشنبه 12 آبان 1387

سلامی بر شما

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    نوع مطلب :جامعه ،

سلام
نه می شود همه حرفها را گفت و نه می توان همه حرفها را شنید.
اینجا برای گفتن و شنیدن برخی حرفهاست.

ارادتمند
ایمان خردمند


تعداد کل صفحات: 2 1 2