تبلیغات
هرگز نگو هرگز - مطالب مرداد 1389
جمعه 29 مرداد 1389

درد بی دردی

   نوشته شده توسط: ایمان خردمند    

یادش بخیر سحرهای ماه رمضان سال سوم دوران دانشجویی، زمانی که نوبتم بود که سحری را آماده بکنم اوضاعی بود. در طبقه ما تقریباً 28 اتاق بود که با احتساب هر اتاق 2 قابلمه (یکی خورش و دیگری پلو) و 1 کتری تقریبا می شد 84 ظرف در طبقه، در آشپزخانه تنها دو اجاق گاز بود که جمعاً 10 شعله داشت. این محاسبات را کردم که بگویم اگر دیر از خواب پا میشدی در آشپزخانه جایی برای گرم کردن غذایت نبود و باید صبر می کردی تا آنها که زودتر نوبت گرفته اند غذایشان را گرم کنند و بعد نوبت به تو برسد. حالا تصورش را بکنید که وقتی مسئولیت شکم 4 نفر دیگر را هم بر عهده داری؛ اگر دیر از خواب برخیزی چه می شود. و تصور بدتر اینکه اگر خواب بمانی چه می شود!!!؟

 

اوایل که با هم اتاقی های جدیدم (که امروز بهترین دوستان زندگی ام هستند) آشنا شده بودم همه شان سلایق موسیقیایی متفاوتی با یکدیگر و البته با من داشتند. از داریوش و شهریار قنبری بگیرید بیاییدتا ابراهیم تاتلیس. البته طاقت شنیدن موسیقی سنتی و به خصوص صدای استاد شجریان در هیچ کدام دیده نمی شد و چه بسا که سکوت را به آن ترجیح می دادند. مدتها گذشت تا مجوز نانوشته ای صادر شد تا صدای استاد از رسانه رسمی اتاق که یک دستگاه پخش خوب بود؛ پخش گردد. و اما در این میان بود که روزی کاست آلبوم "سرو چمان" استاد شجریان در پخش بود و به تصنیفی به  نام "بی همزبان" رسید. نی سوزناک جمشید عندلیبی و آواز استاد که در مقدمه می فرمایند:

هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم

روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

 

هر نفس آهی است از دل خونین

لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین

اشک خون آلوده ام دامان، می کند رنگین

 

و اینجاست که تصنیف آغاز می شود:

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان

 

بهار مردمی‌ها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی‌ها خدایا

 

نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من

 

نه همزبان دردآگاهی که ناله‌ای خرد با آهی
داد از این بی‌دردیها خدایا

 

نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید

 

که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا

 

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

 

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد

 

دل نهم ز بی‌شکیبی
با فسون خودفریبی

 

چه فسون نافرجامی
به امید بی‌انجامی
وای از این افسون‌سازی خدایا

 

یادش بخیر سحرهای ماه رمضان سال سوم دوران دانشجویی، "تصنیف بی همزبان" جزء جدایی ناپذیر سحرهای ما شده بود. سحری را می خوردیم، نماز را می خواندیم و هر کس به درون تخت خود می رفت، تختهایی که در دل دیوار بودند و جزئی از آن یکی بالا و یکی پایین. چراغ اتاق خاموش می شد. آهنگ همیشه از قبل به جای مورد نظرش آمده بود و با زدن دکمه پخش این صدای استاد شجریان بود که در اتاق می پیچید:

هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم

روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

 

نمی دانم چه حسی بود که همه دوست داشتند بعد از خوردن سحری زود به این قسمت برسیم و نمی دانم در دل آنها چه می گذشت در دل تاریکی سحرگاهان ماه مبارک رمضان ولی هرچه بود صفا و صیقل روح بود با صدای استاد شجریان که کلامی از "جواد آذر" را اینگونه به عرش آسمان می فرستاد. همان استادی که امروز ربّنایش ممنوع شده فقط به جرم اینکه نمی تواند بی درد باشد.

 

از آن روزها هفت سال گذشته، دوستان من از آنروزها به صدای استاد شجریان علاقمند شدند ولی همه ما خیلی اتفاقات و ماجراها را تجربه کردیم. روزگارمان خوشتر از این روزها بود و گوئیا که قرار است هر روزمان بدتر از دیروز باشد. گویا نه زمان درد کسی را دارد و نه کسی درد زمان را.....

 

پی نوشت: برای شنیدن تصنیف " بی همزبان" با صدای ماندگار استاد شجریان اینجا را کلیک کنید و از سایت رسمی استاد شجریان آن را گوش دهید.